جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
30
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
از خوراكى كه از دانهء بلغور يا ارزن ميگليو مىسازند مىآگنند . اين غذا را با خمير همان دانه آميخته به اندكى عسل مىسازند . از اين گذشته بشقاب كوچك چوبينى با خود مىبرند تا اگر در ميان راه موفق به شكار جانداران وحشى نشدند ( حال اينكه شمارهء اين جانداران در آن دشتها بسيار فراوان است و بيابانگردان نامبرده به آسانى مىتوانند آنها را بخصوص با تير و كمان صيد كنند ) اندكى از آن خوراك بردارند و با اندكى آب بياميزند و از آن شوربايى بسازند و بخورند . زيرا هنگامى كه از بعضى از آنان مىپرسيدم كه هنگام عبور از آن دشتها چه مىخورند از من مىپرسيدند چرا بايد آدمى از گرسنگى بميرد ؟ و مقصودشان از اين سخن آن بود كه اگر من اندك چيزى سد رمق را با خود داشته باشم كافى است . و براستى اين قوم با خوردن گياهان و ريشهء نباتات و هر چيز ديگرى كه بدست آورند به خوبى گذران مىكنند و نيازى به خوردن نمك ندارند چه اگر نمك بچشند دهانشان چنان آماس و چرك مىكند كه بدين علت گروهى از آنان مىميرند و در اينگونه موارد عموما دچار اسهال خونى مىشوند . آمديم بر سر مطلب . همينكه خان به راه افتاد ايل او نيز با گله و رمه روبهراه نهادند . نخست رمهء اسبان به دستههاى شصت و صد و دويستتايى به حركت درآمد . سپس قطار شتران و گلهء گاوان و آنگاه رمهء بز و گوسفند ، و اين كار تا شش روز مدت گرفت و تا آنجا كه چشم كار مىكرد راهها پر از انسان و حيوان بود . تازه اين نخستين بخش بود و اكنون بنگريد كه عدهء مردمان و جانوران بخش ميانه تا چه حد بود . ما بر فراز باروى شهر ايستاده و دروازهها را بسته بوديم و تا شامگاه از تماشاى آن منظره خسته شديم ، زيرا آن همه مردمان و جانوران دشت بزرگى را پوشانده بودند كه يك « پاگانيا « 1 » » ى هفتاد ميلى به نظر مىرسيد . اين لغتى است يونانى كه من در مورآ « 2 » آموختم و در آن هنگام در خانهء نيكمردى مىزيستم و او صد برزگر در خدمت داشت كه هركدام چوبدستى داشتند . رسم اين مردم چنان بود كه همه به صف مىرفتند . هركدام تا ديگرى صد گام فاصله داشت و با چوبدست خويش بر زمين مىكوفتند و گاهى براى رم دادن شكار صدايى مىكردند و از سوى ديگر
--> ( 1 ) . Paganea ( 2 ) . پلوپونزوس Ploponesus كه اكنون مورآ Morea خوانده مىشود .